![]() |
![]() |
|
| آزاد ، رها ، راحت مثل یک ... |
|
باهاش قرار گذاشتم ، خیلی وقت بود ندیده بودمش ، دلم براش خیلی تنگ شده بود . این دفعه تنها نبودم سمیه هم همراهم بود. منتظرش وایساده بودیم ، زنگ زد. الو ماندانا(قفس) کجایی ؟ وایسادیم تو پیاده رو مثل دو تا غنچه ی سبز (البته مشکیش) آهان دیدمش . وای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا بازم نثل دفعه ی قبل آروم آروم صورت نازش از بین روسری سیاهِ قشنگش خودنمایی می کرد ، آخ جـــــــــــــــــــــــــــون بازم چشماش آرومه مثل ... ؟ آهان مثل صـــــــداش یـــــــــــــــــــــــــــــــوهــــــــــــــــــــــــو پریدم تو بغلش . سلام عزیز دلم خوبی گلم ؟ خوش می گذره ... وای می خواد حرف بـــــزنه !!!!!!! خدایا چی تو این صداش گذاشتی که هر وقت می شنوم آروم می شم آروم ِ آروم ... با سمیه آشنا شد ، سلام و احوالپرسی ، دیگه داشت حسودیم می شد که چاق سلامتیو تمومش کردن آهان رسیدیم به اصل کار چــــــــــــــــــــی؟ اذیت کردن بنده !!! هی یکی اون بگو یکی سمیه تنها تنها زورشون نمی رسید حالا داشتن دوتایی تلافی می کردن منم که مظلــــــــــــــــــــــــــــــوم ، هیچی نمی گفتم سوار ماشین شدیم که بریم اکباتان ، سمیه باید می رفت جایی کار داشت من موندم و اون ... رفتیم تو پارک نشستیم به قول من پارک بوستان و به قول اون بوستان فردوس ، به قول خودش سنش از من بیشتر اما حافظش بهتره خب چه می شه کرد دیگه ! شروع کردیم حرف زدن از هر دری گفتیم ، خیلی چیزا که به خیلیا نمی تونیم بگیم رو به هم گفتیم خلاصه دلی از عزا در اوردیم از ۴ تا ۵ تو پارک بودیم بعدش شروع کردیم راه رفتن یه ربع بیشتر راه نرفته بودیم که یه همراه دیگه هم پیدا کردیم اولش روش نمی شد بیاد نم نم بود آمار اینکه تو این چند روز همراه دیگران شده بود رو نداشتم ولی حالا داشت با ما میومد خوش اومده بود !!! من و سمیه و اون و بـــــــــــــــــارون خیس خیس شده بودیم نا سلامتی ۲ ساعتی زیر بارون بودیم دوباره رفتیم پارک و اون رفت که بره خونشون و ما هم اومدیم که بیایم خونه اتفاقای قشنگی توی این دیدار افتاد حسابی راه رفتیم و بارون همراهیمون کرد ... راستی شاید بشه گفت مگه نه افسانه ی من !؟ اگه می خوای بدونی عاقبت اون همه بارونی شدن چی بود ادامه مطلب سر بزن پ.ن : وقتی اس ام استون رسید خشکم زد باورم نمی شد سلامتیم انقد براتون مهم باشه هنوز هم باورم نشده ٬ مرسی آقا ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:54 توسط قفس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حدودا ً دو سال پیش اینجا رو درست کردم ... اون موقع هویتم معلوم نبودم ... اما خب معلوم شد دخملم ...
دوباره نوشته هامو برگردوندم سر جای اولشون بعد دوسال ... همین دیگه :) |
| پیوندها |
|
راه بارون (عزیز دلم ) هوا بس ناجوانمردانه سرد است و خداوند عشق را آفرید تا زندگی کنیم ... تراژدی حیات |
|
RSS
|