![]() |
![]() |
|
| آزاد ، رها ، راحت مثل یک ... |
|
ساعت ۰۰:۵۸ ۱۲/۱۲/۸۷ زل زدم به جزوه ٬یاد آقایِ ... می افتم که اگه باز حل نکنم اخماش شروع می شه٬ وای فردا رو چی کار کنم با این قیافه ی بهت زده باید ۵ ساعت سر کلاس حفظ ظاهر کنم تا گیرنده "قفس ٬ چی شده ؟" هنوز باورم نمی شه اون همه دعوا ٬یک هفته ی کامل قهر !!!(اونم من ) دعوا پشت تلفن بازم تکرار مـــــــزخــــــــرفـــــــــــــات ... تصمیمم جدی تر شد ٬ به قولی مصمم تر از قبل شدم ٬ یک قدم حتی یک قدم اون طرفتر نمی ذارم تا همین جاش هم زیاده روی کردم .. ! باز چشمم به جزوه می افته ٬ چرا حتی سوال ساده ی همنهشتی هم انقد سخت به نظر می رسه ! ساعت۱:۰۲ ۱۲/۱۲/۸۷ حل شد ٬ اما ســــخــــــت ٬ گرچه آســـــــــون بــود! حالا دیگه تحمل.... ! نــــــــــــــــــــــــــــــــه قرارمون صــــ ـــبــــ ـــو ر ــتــ ر بود ! ساعت : ۱:۱۰ ۱۲/۱۲/۸۷ وقتی به یـــاد می آورم که خـــــــدایــــم محافظ من است ٬ وقتی به یاد می اورم زمانی که با عقل و بی احــســاس دعایی خوانــــدم ٬ تمنایی داشتم ٬ بی درنـــگ بر آورده شده است همه را به فال نیک می گیرم . سوال راحت حل شد اما تظاهر نمی تونم بکنم قیافه ام سخت در همه ! ساعت ۱:۳۰ ۱۲/۱۲/۸۷ عدد گذاری هم عالمی دارد ٬ اما پاسخ ام به استاد چه ؟! تا حالا فک کردی اگه پاک کن اختراع نمی شد چه اتفاقی می افتاد ؟ ساعت ۱:۴۲ ۱۲/۱۲/۸۷ دیگه بی خوابی داره فشار میاره ٬ ۴ تا سوال موند استـــــــــــاد عفوا ً سیب - مسواک - وضو - لالا باورت کردم شیشه ای ولی حیف پایه هایت سست تر از آن بود که فکرش را می کردم ... خود را زمین زدی و شکستی افسوس که الان شیشه خورده ای بیش نیستی !!! ساعت ۱۰:۱۱ ۱۲/۱۲/۸۷ گلاس آقایِ .... ! عددها معجزه نکردند حتی عالمی هم نداشتند گویا راه حل فقط عدد گذاری بود . عجیب است . چهره در هم است ٬ اینبار نپرسید قفس چرا ... !؟! فقط به هر طریقی می خواهد بخنداند و من زهــــــــر خند می زنم . تقصیر کیست این وسط نمـــــــی دانم !!! به این زنگ علاقه داشتم اینگونه گذشت ٬ وای به حال دو زنگ بعد ... ۱۰۰۰ بار گفته بودم حتی به چشمانم که عمری کنار هم بودند هیچ اعتمادی نیست ٬ چگونه ٬ چرا و واقعا چـــــــــــــــــــــــــــرا به یک دوستِ نه چندان دوست اعتماد کردم ( در تمام دنیا همه چیز خوب است مگر خلاف آن ثابت شود ) این بی اعتمادی با دلیل و منطق است ٬ باور کنید . اوه اوه سخت شد !!! :پی ساعت ۱۰:۳۵ ۱۲/۱۲/۸۷ ترجیح می دهم امروز خراب شود تا بیش از یک روز به افکار احمقانه ام اهمیت نـــدهم :دی !!! تحلیلش مشکل است سخت نگیرید ... ساعت ۱۱:۲۰ ۱۲/۱۲/۸۷ زنگ تفریح دوم هم تموم شد ، بهتر شدم اما فقط از لحاظ روحی ! نامردی را به حد رساند ٬ تحفه . ساعت ۱۲:۲۰ ۱۲/۱۲/۸۷ داره صدای اذان میاد ... الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان محمد حجه الله اشهد ان علی ولی الله اشهد ان علی ولی الله حی علی الصلاه حی علی الصلاه حی علی الفلاح حی علی الفلاح حی علی خیر العمل حی علی خیر العمل الله اکبر الله اکبر لا اله الا الله لا اله الا الله به انگشت اشاره بوسه می زنم و بر پیشانی می گذارم . عالیم ، عالی ساعت ۱۲:۳۵ ۱۲/۱۲/۸۷ " وقتی سکــــــــــــــوت می میرد قرار نیـــــــــــست فریاد جان بگیرد" ساعت ۱۳:۱۵ ۱۲/۱۲/۸۷ عـــــــــــــــــــــــــالیـــــــــــــــــــم ساعت ۱۴:۲۱ ۱۲/۱۲/۸۷ به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است ۲۵ مین دیگه می ریـم خونه ... فیزیک هم تموم شد ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:59 توسط قفس |
|
|
چشماش درد گرفته بود باز عینک نزده بود !
دنبالش گشت تو کتابخونه رو میز آرایش تو آشپزخونه محض خنده تو یخچال چشمش به آینه خورد شرمگین رفت سراغ کتاب اول عینک و رو بینیش جا به جا کرد !
پ.ن : برای حفظ آبرو آروم فعل ها رو به اول شخص برگردون دوس داشتی سری هم به ادامه ی مطلب بزن ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:35 توسط قفس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حدودا ً دو سال پیش اینجا رو درست کردم ... اون موقع هویتم معلوم نبودم ... اما خب معلوم شد دخملم ...
دوباره نوشته هامو برگردوندم سر جای اولشون بعد دوسال ... همین دیگه :) |
| پیوندها |
|
راه بارون (عزیز دلم ) هوا بس ناجوانمردانه سرد است و خداوند عشق را آفرید تا زندگی کنیم ... تراژدی حیات |
|
RSS
|