لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:4 توسط :: قفس ::
پيام مدير
سلام ! چیزهایی دیدم در روی زمین : کودکی دیدم ماه را بو می کرد قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پر پر می زد نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت من زنی را دیدم نور را در هاون می کوبید ظهر در سفره ی آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه ی داغ محبت بود ! من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز !!! . . . . چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت . فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی در حوضچه ی ((اکنون)) است . رخت ها را باید بکنیم آب در یک قدمی است .