تبليغاتX
می خواهم دیوانه باشم...
لذت دوستی با پا برهنه گان این است که ترسی نداری ریگی به کفش داشته باشند !!!
حس نوشتن بد جوری داره بهم سیخونک می زنه

اجازه هس بعد از شاید ۳ ماه قلم بزنیم

بههههههههههههههههله

به به مبارکه

خودم چیزی واسه گفتن ندارم همین چند خط کافی بید !

فقط یه داستان می خوام بذارم که از خودم نیس از نویسنده اشم هیچ اطلاعی ندارم !!!

فعلا

علی علی

کودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو
چنين دستي نداشتي
!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."

 

کمی خشن

قفس:اگه اومدی پیام بذاری که نوشته ات طولانیو ادم حسش نمیاد بخونه و به قول استادم از این شر و ورا (البته ببخشید ) لطفا اصلا نه داستانو بخون نه بیا پیام بذار وبلاگمه هر کار دلم بخواد می کنم .

 

مهربون تر از همیشه

قفس ملایم تر :تو ادامه مطلب هم یه داستان هست اما طولانیه دوست داشتی اونجا هم بسر ( سر بزن )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:38  توسط قفس | 
 

جماعتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت عنوان و بخونید تو رو خدا

می دونید معنیش چیه ؟؟؟

یعنی همینجوری گذاشتمش من دیگه اون آدم قبل نیستم

به خدا نیستم

به نظر من زندگی خیلیییییییی قشنگه به خدا قشنگه!!!

فقط کافیه چشماتو باز کنی 

و غصه ی از دست رفته هاتو نخوری 

به چیزایی که داری افتخار کنی 

مهم نیست که چند مدت قبل چیزی رو از دست دادی حالا برای به دست آوردن یکی بهتر از اون تلاش کن

خودتو از راکت بودن و در جا زدن بکش بیرون

این منجلاب لایق تو نیست 

تو لایق این هستی که پرواز کنی 

حتی پرنده ای که تو قفس ِ می تونه پرواز کنه 

اگه بخواد

اما

فقط

اگه 

بخواد !!! 

بر رو عکس لطفا!!!

ببین این اون یکی و می خواد چه خوب خرش کرده !!! D:

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:59  توسط قفس | 

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم...

روشنه روشن...

تو باشي

 منم باشم...
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد...
تو منو بغلم کني

 که نترسم...

که سردم نشه...

که نلرزم...

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ...دو تا دستتم دورم حلقه کردي...
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

 ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

 مي گي اره بعد شروع مي کني

 اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..
مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...يه حرکت سريع...
يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ...
تو چشماتو بستي ...نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم...نمي بيني که سريع مي برم...
نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد...
نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني...تو داري قصه مي گي...
من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم...خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش...
حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني... تو بغلم کردي...مي بيني که سرد شدم...
محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.
مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم...
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم...مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ...از تنهايي مردن...از خون ديدن...

وقتی بغلمکردي ديگه نترسيدم...
مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه... دل روح نازکه... نشکونش خب!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:39  توسط قفس | 
- اینجا چه خبره؟؟؟

مگه نشنیدی؟

-چیو؟

تعطیل رسمی کردن

-تا کی؟

تا نداره

تعطیل رسمی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:4  توسط قفس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان